سعید پیوندی
غم اين خفتهﻯ چند،
خواب در چشم ترم مي شكند.
جواد صفی نژاد در سن ۹۶ سالگی درگذشت. او یکی از تنها استادان ما در دانشگاه تهران بود که عنوان پرطنین “دکتر” را در زمانه ناآرام دهه ۱۳۵۰ به یدک نمیکشید. اما فقط دو یا سه جلسه درس کافی بود که تسلط و شیفتگی او به موضوع درس در کنار فروتنی صادقانه علمی و آکادمیک دانشجو را به سوی خود جذب کند.
شاید او تنها استادی هم بود که کمتر به نامهای شناخته شده دنیای علوم انسانی اشاره میکرد در مقایسه با سایر کلاسها. نیازی هم نمیدید از وبر، مارگاریت مید، مارسل موس، لوی استراوس، مالینوفسکی، روث بندیکت … برای اعتباربخشی به گفتار خود کمک بگیرد. بیشتر از واقعیت زندگی اجتماعی شروع میکرد و آنها را به خمیر مایه تفسیر و شناخت مردمنگارانه جامعه ایران تبدیل میکرد
برای من که دانشجوی مبتدی رشته جامعه شناسی بودم و با ولع در پی درک و شناخت بهتر جامعه ایران، سالها طول کشید تا به اهمیت روششناسانه و شناختشناسانه درسها و کلاس او پی برم و او را به گونه دیگر دوباره کشف کنم. ما از نظر جغرافیایی از هم بسیار دور شده بودیم ولی از نظر آکادمیک من او را نزدیکتر از همیشه حس میکردم.
به عنوان تکلیف درسی من دو مونوگرافی کوتاه برای او انجام دادم درباره نظام آبیاری و قنات در حاشیه کویر (سمنان و سرخه). کمتر استادی در آن زمان میشناختم که تا این اندازه با شرایط اقلیمی ایران از نزدیک آشنا باشد. از من خواسته بود به قنات به عنوان یک پدیده و سازمان اجتماعی و نقش و جایگاه آن در زندگی جمعی نگاه کنم و نه فقط یک تکنیک و ابزار. مصاحبه با میرآب و دیگر بازیگران شبکه کاریز بخشی از این کار میدانی بود.
عکسهایی که از مکانی به نام “آب پخشکن” و ابزار و شیوه تقسیم آب در سمنان گرفته بودم را با هیجان نگاه میکرد و از من میخواست به جزئیاتی بپردازم که واقعیت فراگیر اجتماعی را توضیح میدادند.
او با دانشجویان درباره شبکه گسترده کاریزهای ایران (قنات) از دیدگاه مردمشناسی و اهمیت حیاتی آن در تعادل و پایداری نظام آبیاری و اقتصاد در کشور کم آب ایران سخن می گفت همراه با نقد مدرنیزاسیون تکنیکی در گسست گاه ویرانگر با گذشته. جواد صفینژاد از خرد و مهارت ساکنان سرزمین ما میگفت که با هوشیاری کمنظیری توانسته بودند سفرههای آب زیرزمینی را مانند گوهری کمیاب در طول قرنها از نسلی به نسل دیگر منتقل کنند.
اولین و مهمترین درس او برای من نگاه به پدیدههای اجتماعی به عنوان آنچه که مارسل موس امر اجتماعی فراگیر (Le fait social total) میگفت، بود. او در عمل به ما یاد میداد چگونه باید در کار میدانی با تکه تکه کردن واقعیت اجتماعی آن را به گونه تقلیلی به متغیرهای جدا از هم تبدیل نکنیم.
درس دوم او اهمیت و جایگاه متن و زمینه (context) انتروپولوژیک برای بررسیهای جامعه شناسی بود. پافشاری او بر روی ضرورت توجه به زمینه در کار میدانی و تحلیل گفتمانی و مصاحبهها را بعدها من در کارهای کیفی مکتب شیکاگو، مردم نگاری متاخر گافمن و یا انتومتدولوژی گارفینکل و کتسز هم یافتم و هربار به او و کلاسهایش اندیشیدم.
درس سوم او پیوستگی میان انسان و طبیعت بود. برای او انسان نه “اشرف مخلوقات” که بخشی از خود طبیعت بود و خلاقیت و هنر این انسان برای زیستن با طبیعت گاه ناسازگار در شرایط اقلیمی کشوری مانند ایران به کانون فعالیت آکادمیک تبدیل شده بود.
درس چهارم او یادگیری همه سویههای رهیافت مونوگرافیک (تکنگاری) بود که بر خلاف عنوانش میبایست چندسونگر و چند مرجعی (Multi-référenciélité) باشد. بنه و شماری دیگر از کارهای او درباره عشایر و روستاها نمونه درخشان کارهای منوگرفیک بودند که من در کلاسهای روششناسی همیشه از آنها یاد میکنم.
درس پنجم او توانایی و اهمیت گوش فرادادن به بازیگران و سوژههای اجتماعی به عنوان سوژه انترپولوژیک بود. چیزی که من با بازگشت به کلاسهای او “شنیدن ژرف” در کار میدانی کیفی نام دادم.
درس ششم او رابطه میان کار میدانی و نظریه پردازی و مشروعیت و اعتبار گفتمانها، مفاهیم و فرایند مفهومسازی بود. در کار او نظریهپردازی اصالت و اعتبارش را از کار میدانی میگرفت و نه بر عکس (Grounded theory).
من قدردان استادی او هستم و همه چیزهایی که از او آموختم در خود کلاس و بعد از کلاس در بازگشت بازاندیشانه به نوشتهها و تجربه زیسته و یادگرفتن با او. بارها از خودم پرسیدم چگونه میتوان مانند او پرکار، شیفته و همزمان فروتن ، بیادعا و افتاده بود.
کانال شخصی سعید پیوندی https://t.me/paivandisaeed