شیب گرماهسته‌ای و بازگشت بمب
شیب گرما‌هسته‌ای و بازگشت بمت

شیب گرماهسته‌ای و بازگشت بمب

This post is also available in: English

آگوراجستارنویسنده:‌لی فیلیپسبرگردان: امانوئل شکریان
مقاله
بایگانی همه مقاله‌های آگورا
185 محتوا

نام‌ها

ما در حال تلوتلو خوردن به سوی جنگ جهانی سومی هستیم که به هوش مصنوعی مجهز شده و نسبت به تسلیحات هسته‌ای نیز کنجکاو است. کتابی جدید از ما می‌خواهد که بر فرسودگی ناشی از اعتراضات ضدجنگ و بدبینی‌ها غلبه کنیم و جنبش دیرینه و خفته‌ی دوران جنگ سرد برای ممنوعیت بمب [اتم] را دوباره بازسازی کنیم.

جنبه‌های بی‌کیفیت، نظامی‌گریِ عامه‌پسند (کیتش)[۱] و شرم‌آورِ بسیاری در تلوتلو خوردنِ هفته‌های اخیر به سوی یک جنگ جهانی سومِ مجهز به هوش مصنوعی و متمایل به سلاح هسته‌ای — یا دست‌کم نوعی درگیری منطقه‌ایِ وسیع، چندجبهه‌ای و چندملیتی — وجود دارد که باعث ایجاد یک بدبینیِ سهل‌انگارانه از جنس «طنز سیاه»[۲]می‌شود.

برندسازی ترامپ برای حمله آمریکا و اسرائیل به ایران تحت عنوان «عملیات خشم حماسی» [که گویی] مستقیماً برای پلتفرم‌های پخش فیلم ساخته شده، با همان گزافه‌گوییِ بمب‌گونه و صدای دورگه آگهی‌های تبلیغاتی «دوج رم»، از «قدرت بی‌نظیر و نیروی بی‌امان جنگجویان آمریکا» دم می‌زند. وزارت جنگ، شبکه‌های اجتماعی را با «پورنوگرافیِ جنگیِ» بازی‌وار شده و ویدئوهای تبلیغاتی به سبک هالیوود و همچنین اطلاعات نادرستِ تولید شده توسط هوش مصنوعی، بمباران می‌کند. پدران میانه‌رو در فضای مجازی، با دیدن صحنه‌سازی امانوئل مکرون، رئیس‌جمهور فرانسه، که در یک آشیانه زیردریایی، به سبک فیلم «کازابلانکا» دسته‌جمعی سرود «مارسییز» را می‌خواند و هم‌زمان برنامه‌هایش را برای تغییر مسیرِ چندین دهه خلع سلاح هسته‌ای از طریق گسترش زرادخانه فرانسه اعلام می‌کند، احساساتی می‌شوند. دیوید ساکس، «تزار هوش مصنوعی و رمزارز» ایالات متحده، هشدار می‌دهد که ممکن است اسرائیل در این درگیری از سلاح‌های هسته‌ای خود استفاده کند. نیوت گینگریچ، رئیس سابق مجلس نمایندگان (می‌دانم، من هم فکر می‌کردم او مرده است)، مقاله‌ای را تأیید و حمایت می‌کند که متوجه نشده بود متنی هجوآمیز است؛ مقاله‌ای درباره اینکه چگونه می‌توان بر کنترل ایران بر تنگه هرمز غلبه کرد: با استفاده از «دوجین انفجار گرماهسته‌ای» در خاک متحدان برای حفر «آبراهی عریض‌تر از کانال پاناما، عمیق‌تر از سوئز و ایمن از حملات ایران».

سپس، نوبت به دور انداختنِ خودِ نظمِ پس از جنگ می‌رسد؛ با تحقیری بی‌دغدغه نسبت به ممنوعیتِ مندرج در منشور ملل متحد علیه آنچه دادگاه نورنبرگ آن را «جنایت بین‌المللیِ فرا تجاوز» توصیف کرده بود؛ [اقدامی] که به شکلی بسیار صریح، شانس اشاعه تسلیحات هسته‌ای در سراسر جهان را افزایش می‌دهد — آن هم در حالی که این حمله، به سبکِ اورولی[۳]، با ادعای مبارزه با اشاعه هسته‌ای در جمهوری اسلامی انجام شده است.

حالا هر کشوری به سرعت درمی‌یابد که با توجه به اینکه حقوق بین‌الملل دیگر حاکمیت ملی را تضمین نمی‌کند (هرچند در گذشته نیز این کار را به شکلی ناقص و ریاکارانه انجام می‌داد)، تنها تضمینِ باقی‌مانده، دستیابی به بمب [اتم] در سریع‌ترین زمان ممکن است. این وضعیت تقریباً باعث می‌شود که آدم نسبت به آن لحظه‌ای که کالین پاول ویالِ کلاهک‌آبیِ «سیاه‌زخم» خود را (که در واقع پودر خامه قهوه بود)[۴] مقابل شورای امنیت سازمان ملل تکان می‌داد،  احساس نوستالژی کند. دست‌کم معماران جنگ عراق برای مدتی تظاهر می‌کردند که به حقوق بین‌الملل پایبند هستند.

و در یک هم‌نشینیِ تیره و تار که تهدید وجودیِ «هولوکاست هسته‌ای» را با «فرجام شوم هوش مصنوعی» ترکیب می‌کند، پیت هگست، وزیر جنگ ایالات متحده، گویی واقعاً می‌خواهد «اسکای‌نت»[۵] را بسازد؛ او آزمایشگاه پیشروِ «آنتروپیک»[۶] را برای استفاده از هوش مصنوعی در ساخت سلاح‌های مرگبارِ کاملاً خودگردان — همان ربات‌های قاتل — تحت فشار می‌گذارد؛ آن هم در حالی که محققان کالج کینگ لندن دریافته‌اند که در شبیه‌سازی‌های جنگی، هوش مصنوعی در ۹۵ درصد موارد، حملات هسته‌ای را توصیه می‌کند.

اما شاید سورئال‌ترین لحظه‌ی آنچه که به نظر می‌رسد واقعیتی هر دم رو به زوال است، پستِ دیوید سیروتا در شبکه اجتماعی ایکس (توییتر سابق) باشد؛ نویسنده‌ای که برای طنزِ آخرالزمانیِ مربوط به تغییرات اقلیمی، یعنی فیلم «بالا را نگاه نکن» (Don’t Look Up)، نامزد جایزه اسکار شده بود. او و خبرنگاران سایت خبری‌اش، «لِوِر» (The Lever)، کشف کردند که شرکت شرط‌بندیِ «پلی‌مارکت» (Polymarket) یک «بازار پیش‌بینی» ایجاد کرده است تا از شانس انفجار یک سلاح هسته‌ای در سال پیش رو، پول‌سازی کند. این خبر در میان نگرانی‌هایی منتشر می‌شود که نشان می‌دهد مقامات دولتی از همین حالا به‌طور منظم در حال انجام «معاملات متکی بر اطلاعات نهانی»[۷] هستند؛ یعنی روی اقدامات نظامی که اطلاعات محرمانه‌ای درباره‌شان دارند — نظیر ترورِ فراقضایی یک آیت‌الله ایرانی یا ربودن رئیس‌جمهور ونزوئلا — شرط‌بندی می‌کنند. یا به عبارت دیگر، بازارهای پیش‌بینی در حال ایجاد انگیزه برای مقامات دولتی هستند تا به سمت هر مسیری فشار بیاورند یا اقدامی انجام دهند که بیشترین سود را از «قمارشان روی اسب‌های گرماهسته‌ای» نصیبشان کند. حتی کمدی سیاه سیروتا درباره پایان جهان هم هرگز نتوانسته بود تا این حد سیاه و تاریک باشد.

-همه این‌ها را «شیب گرماهسته‌ای» بنامید. و در پاسخی از سرِ درماندگی، شاید بتوانیم با لحنی پُرتردید، شعر تی. اس. الیوت را این‌گونه از شکل بیندازیم: «این‌طوریه که دنیا به آخر می‌رسه؟ جدی؟»[۸]

چنین بدبینیِ قابل‌درکی — که از سیلِ کنایه‌های نیش‌دار در شبکه‌های اجتماعی تا بخش‌های تکراریِ برنامه «دیلی شو» (که قطعات ۲۵ سال پیشِ دورانِ جنگ علیه تروریسم با عنوان «گندزای بین‌النهرین» را بازیافت می‌کند) امتداد دارد — برآمده از یک «فرسودگیِ اعتراضیِ» گسترده است؛ آن هم پس از دو سال و نیم تظاهرات جهانی که کار چندانی برای متوقف کردن جنگ بنیامین نتانیاهو علیه غزه پیش نبرد. و آن فرسودگی، خود بر پایه‌ی «دل‌زدگی از شفقت»[۹] و احساس ناتوانی در برابر چهار سال درهم‌کوبیدنِ اوکراین توسط ولادیمیر پوتین بنا شده است. کیکی لایه‌لایه از قضاوقدری‌انگاریِ (فیتالیسم) «جنگ‌های ابدی» و بی‌قدرتی. کسانی که سن و سالی از آن‌ها گذشته، متوجه خواهند شد که تقریباً به اندازه یک نسل، به‌طور مداوم علیه جنگ اعتراض کرده‌اند، اما ظاهراً دستاورد چندانی نداشته‌اند. اکنون جنگ صرفاً به پس‌زمینه‌ی زندگی تبدیل شده است. تنها متغیر موجود این است که فرد چقدر به خط مقدم نزدیک باشد. و به نظر می‌رسد حتی یک کار هم وجود ندارد که بتوان برای متوقف کردن هیچ‌کدام از این‌ها انجام داد.

با این همه، با این همه…

کتابی که اخیراً درباره‌ی جنگ هسته‌ای به قلم نویسنده علمی بریتانیایی، مارک لایناس، منتشر شده است، از ما می‌خواهد که این حس تسلیم و فرسودگیِ قابل‌درک را کنار بگذاریم و فوراً جنبش دوران جنگ سرد علیه سلاح‌های اتمی را بازسازی کنیم. این کتاب ممکن است مهم‌ترین و حیات‌بخش‌ترین چیزی باشد که هر کسی در حال حاضر می‌تواند بخواند. او می‌نویسد: «پاسخ جمعی ما، احتمالاً به این دلیل که این هدف بسیار ناامیدکننده به نظر می‌رسد، به جای کنشگری (اکتیویسم)، قضاوقدری‌انگاری (فیتالیسم) است.» اما او با استدلالی متقاعدکننده ادامه می‌دهد که ما اصلاً زمانی برای بدبینی و ناامیدی نداریم.

ما حتی ممکن است شش دقیقه هم وقت نداشته باشیم.[۱۰]

کتابی درباره تغییرات اقلیمی در لوای یک کتاب ضدجنگ

کتاب «شش دقیقه تا زمستان» از جهاتی کتابی درباره تغییرات اقلیمی است که در لوای کتابی درباره جنگ پنهان شده است؛ یا شاید هم برعکس.

«لایناس» اعتبار و شهرت خود را از طریق نوشتن درباره تغییرات اقلیمی و ترویج مفهوم «مرزهای سیاره‌ای»[۱۱] به دست آورد؛ چارچوبی علمی برای درک نُه فرآیند اصلیِ سامانه زمین — از تنوع زیستی گرفته تا سطح pH اقیانوس‌ها و لایه ازن — که فعالیت‌های انسانی چنان آن‌ها را تغییر داده‌اند که شکوفایی و حتی بقای ما را تهدید می‌کنند. کتاب سال ۲۰۰۷ او با نام «شش درجه»  (او مشخصاً به عناوینی که عدد شش در آن‌هاست علاقه دارد)، پیامدهای هر یک درجه سانتی‌گراد گرمایشِ اضافی را دنبال می‌کند؛ این کتاب بعدها در سال ۲۰۲۰ با عنوان «آخرین هشدار ما» بازنشر شد. این اثر احتمالاً «متنِ بنیادین» درباره این موضوع است که با هر ۱.۵، ۲ و ۳ درجه سانتی‌گراد گرمایش و فراتر از آن، اوضاع چقدر وخیم‌تر می‌شود.

«لایناس» بخش زیادی از جوانی خود را به عنوان یک فعال محیط‌زیست سپری کرد و همچنان برای سیاست‌های سبزِ بهتر مبارزه می‌کند. اما او نیز مانند هر نویسنده علمیِ تراز اولی، از شواهد و مستندات پیروی کرد. در راستای تلاش برای جلوگیری از تغییرات اقلیمی لجام‌گسیخته، این به معنای رها کردنِ «شعارها و باورهای قدیمیِ» جنبش سبز علیه انرژی هسته‌ای و مهندسی ژنتیک بود. امروزه، بخش بزرگی از چپ‌های حامی محیط‌زیست پا جای پای لایناس گذاشته و این فناوری‌ها را پذیرفته‌اند. لایناس یکی از چهره‌های کلیدی، به‌ویژه در بریتانیا بود که چرخِ این «چپِ سبزِ روشنِ»[۱۲] جدید و خوش‌بین به فناوری را به حرکت درآورد.

با این حال، این تلاش برای متقاعد کردن جنبش محیط‌زیست به پذیرشِ «شدت کربنِ فوق‌العاده پایینِ»  انرژی هسته‌ای، با یک مانع همیشگی روبرو بوده است: خلطِ زبانی — و در نتیجه سیاسی — به‌ویژه در زبان انگلیسی، میان «انرژی هسته‌ای» و «سلاح‌های هسته‌ای». (در مقابل، در زبان آلمانی این تمایز کاملاً صریح است: Kernenergie برای انرژی و Atomwaffen برای تسلیحات اتمی).

چگونه یک نفر می‌تواند از یکی حمایت کند و با دیگری مخالف باشد؟ طرفداران محیط‌زیستِ «موافق هسته‌ای» مرتباً تأکید می‌کنند که این‌ها دو فناوری کاملاً متفاوت هستند، حتی اگر از همان دانش زیربناییِ هسته‌ی اتم برخاسته باشند. سلاح‌های هسته‌ای یک انتخاب سیاسی هستند؛ آن‌ها لزوماً و به‌طور اجتناب‌ناپذیر از انرژی هسته‌ای غیرنظامی ناشی نمی‌شوند. کشورهایی وجود دارند که سلاح هسته‌ای دارند اما فاقد نیروگاه هسته‌ای هستند (ایتالیا میزبان بمب‌های آمریکایی است) و کشورهایی هم هستند که نیروگاه هسته‌ای دارند اما سلاح هسته‌ای ندارند (مانند کانادا و ژاپن). با این حال، اغلب این سوءظنِ آزاردهنده باقی می‌ماند که کسانی که از رآکتورهای هسته‌ای حمایت می‌کنند، لابد به نحوی از بمب‌هایی که نام کوچک مشابهی دارند نیز حمایت می‌کنند.

زمستان هسته‌ای

کتاب «شش درجه تا زمستان»  به راحتی به آن سوءظن [ارتباط انرژی و سلاح هسته‌ای] پایان می‌دهد؛ نه تنها از طریق محکومیت اخلاقی و کوبنده‌ی بمب اتم، بلکه با نگریستن به جنگ هسته‌ای از دریچه‌ی گرمایش جهانی، یا بهتر بگوییم، معکوسِ آن. «فصل سردی» که در عنوان کتاب آمده، از مفهوم زمستان هسته‌ای گرفته شده است؛ خنک شدن سریع و طولانی‌مدتِ سیاره که ناشی از دودی است که توسط ابرهای «پایروکومولونیمبوس»[۱۳] به استراتوسفر[۱۴] پرتاب می‌شود. این ابرها، طوفان‌های تندریِ عظیم و خشنی هستند که توسط طوفان‌های آتشین تولید می‌شوند؛ خواه این آتش‌سوزی‌ها ناشی از حریق جنگل‌ها باشد، خواه فوران‌های آتشفشانی، یا انفجارهای هسته‌ای و هزاران شهر در حال سوختنی که بر اثر این انفجارها شعله‌ور می‌شوند.

آن عکس مشهور از ستونی که در ۶ اوت ۱۹۴۵ بر فراز هیروشیما به هوا خواست، برخلاف آنچه به‌طور گسترده تصور می‌شود، تصویری از خودِ «ابر قارچیِ» بلافاصله پس از انفجار نیست. در واقع، آن یک ابر پایروکومولونیمبوس است که توسط طوفانِ آتشِ شهریِ ناشی از انفجار تولید شده است؛ حریقی چنان سهمگین که منجر به ایجاد سیستمِ بادیِ طوفان‌زایِ مختص به خود می‌شود. هرچقدر هم که انفجار هسته‌ای اولیه مرگبار باشد، یا هرچقدر هم که «باران سیاهِ» رادیواکتیو به دوردست‌ها سرایت کند، هیچ‌کدام از این‌ها آن چیزی نیستند که بزرگ‌ترین خطرِ وجودی [برای بشریت] را ایجاد می‌کنند. خطر اصلی، دودی (دوده) است که به لایه استراتوسفر تزریق می‌شود. در آنجا، بسیار فراتر از ابرها، دیگر باران نمی‌تواند آن را [از جو] پاک کند.

در یک واژگونیِ هولناکِ «اثر گلخانه‌ای»، دوده به جای محبوس کردنِ تابش خورشیدی، مسیر ورود آن را مسدود می‌کند. نتیجه، نه گرمایش، بلکه یک سرمایشِ جهانیِ سریع و شدید است که بسیار سریع‌تر و دراماتیک‌تر از تغییرات اقلیمی — آن‌گونه که معمولاً درباره‌اش فکر می‌کنیم — آشکار می‌شود.

امکان وقوع یک زمستان هسته‌ای نخستین بار در گزارش سال ۱۹۵۲ نیروی هوایی ایالات متحده مطرح شد، هرچند نویسندگان آن نتیجه گرفتند که احتمال وقوع آن اندک است. اما این ایده از بین نرفت. در سال ۱۹۶۶، تحقیقی از «شرکت رند»[۱۵] پیشنهاد داد که این پدیده محتمل است، اما خواستار پیشرفت‌های بیشتر در حوزه نوپای علوم جوی شد تا بتوان ابعاد این پدیده را درک کرد. در سال ۱۹۷۵، مطالعه‌ی «شورای ملی تحقیقات»، با مقایسه سطح احتمالی دوده‌ی تولید شده در یک جنگ هسته‌ای با فوران آتشفشانی «کراکاتوا» در سال ۱۸۸۳، نتیجه گرفت که هرگونه اثر سرمایشی احتمالاً در محدوده تغییرات طبیعی اقلیم جهانی خواهد بود، «اما امکان تغییرات اقلیمی با ماهیتی دراماتیک‌تر را نمی‌توان نادیده گرفت.»

شباهت‌های موجود در روندِ تکاملِ درک ما از گرمایش جهانی، برای این داستان بسیار حائز اهمیت است. این احتمال که احتراق سوخت‌های فسیلی می‌تواند سیاره را به شکلی خطرناک گرم کند، تقریباً در همان بازه زمانی بر یک پایه علمی استوار تثبیت شد (در حالی که اصلِ «اثر گلخانه‌ای» از اواخر قرن نوزدهم شناخته شده بود). اما ابعاد واقعی این مشکل تنها در دهه ۱۹۸۰ مشخص گردید؛ آن هم به لطف پیشرفت‌های محاسباتی که مدل‌سازی‌های پیچیده‌ترِ جوی را ممکن ساخت و همچنین انباشتِ مطالعات در دنیای واقعی.

تا اواخر دهه ۲۰۰۰ میلادی طول کشید تا دانشمندان پیامدها را به‌طور کامل درک کنند: اینکه آلاینده‌ها نباید صرفاً کاهش یابند، بلکه باید حذف شوند — یا دقیق‌تر بگوییم، به «خالصِ صفر»[۱۶] برسند؛ به این معنا که هرگونه آلاینده‌ی باقی‌مانده باید با حذف کربن و ترسیب[۱۷] آن متوازن شود. همین بلوغ در علوم جوی و مدل‌سازیِ «سامانه زمین» که گرمایش جهانی را روشن کرد، درک ما از معکوسِ آن را نیز صیقل داد. اگر کتاب‌های قبلی «لایناس» به همگانی کردنِ دانشِ گرمایش کمک کردند، هدف این کتاب نیز انجامِ همان کار برای سرمایش است.

تا دهه ۱۹۸۰، ایده در حال تکوینِ «زمستان هسته‌ای» آن‌قدر معتبر تلقی می‌شد که به سیاست‌گذاری‌ها شکل دهد و در منطقِ مجموعه‌ای از معاهدات کنترل تسلیحات که از سال ۱۹۸۶ بین مسکو و واشینگتن آغاز شد (و دو قدرت را متعهد به کاهش زرادخانه‌های هسته‌ای خود کرد)، نقش ایفا کند. اما نکته قابل‌توجه این است که این فرضیه همین اواخر از مرحله «احتمال» به مرحله «تأیید قطعی» رسیده است.

خوشبختانه هیچ جنگ هسته‌ای رخ نداده است تا این نظریه را آزمایش کند (دست‌کم تا این لحظه؛ باید دید روزهای آینده چه پیش می‌آید). اما سال‌های اخیر «جایگزین‌های» بیم‌ناکی را فراهم کرده‌اند. مجموعه‌ای از آتش‌سوزی‌های ویرانگر جنگل‌ها (که خطر وقوع آن‌ها به دلیل گرمایش جهانی به‌طور قابل‌توجهی افزایش یافته است)، حجم عظیمی از دوده را به استراتوسفر تزریق کرده‌اند. به عنوان مثال، آتش‌سوزی‌های «تابستان سیاه»[۱۸] در استرالیا در اواخر ۲۰۱۹ و اوایل ۲۰۲۰، تابش خورشیدی را حدود ۰.۳ وات بر متر مربع کاهش داد؛ این مقدار کافی بود تا برای مدتی بسیار کوتاه، بخش قابل‌توجهی از گرمایش جهانی را خنثی کند.

از آنجایی که جنگل‌ها نسبت به شهرهایِ متراکم از سوخت، مواد سوختنیِ بسیار کمتری دارند، محققان تأثیرات این آتش‌سوزی‌ها را تعمیم داده و با نتایج مدل‌سازی‌ها مقایسه می‌کنند. فوران‌های آتشفشانی نیز جایگزین‌های مشابه و مفیدی را ارائه می‌دهند. در مجموع، این خطوطِ شواهد، زمستان هسته‌ای را از یک مفهومِ محتمل به یک «علمِ متقن» تبدیل کرده‌اند که نه تنها توسط آخرین مدل‌های اقلیمی، بلکه توسط مشاهدات دنیای واقعی که به اعتبارسنجی آن‌ها کمک می‌کند، پشتیبانی می‌شود. همان نشریات علمی که به ما می‌گویند گرمایش جهانی چه پیامدهایی خواهد داشت، مطالعاتی را نیز منتشر می‌کنند که با جزئیات دقیق توصیف می‌کنند زمستان هسته‌ای چگونه خواهد بود.

و این مطالعاتِ اقلیمی که تأثیرات زمستان هسته‌ای را بررسی می‌کنند، نشان می‌دهند که اوضاع بسیار، بسیار بدتر [از گرمایش جهانی] است.

کسانی که با بمب‌ها کشته می‌شوند، خوش‌شانس خواهند بود

گرمایش جهانی ناشی از انتشار گازهای گلخانه‌ای در طول دهه‌ها یا حتی قرن‌ها اثر خود را می‌گذارد (به‌ویژه در مورد بالا آمدن سطح دریا؛ برای مثال، تحت نرخ فعلی انتشار آلاینده‌ها، ذوب کامل یخ‌سارهای گرینلند احتمالاً تا سال ۳۰۰۰ میلادی طول خواهد کشید). حتی بدترین سناریوهای گرمایش نیز بعید است که منجر به انقراض بشر شوند — هرچند که تمدن در گرمای بالای ۵ درجه سانتی‌گراد به‌شدت تحت فشار قرار خواهد گرفت — چرا که انسان‌ها می‌توانند، در تئوری، به پناهگاه‌های قطبی[۱۹] عقب‌نشینی کنند. اما سرمایش جهانی در شرایط یک زمستان هسته‌ای بسیار سریع‌تر رخ می‌دهد و پیامدهایی به مراتب هولناک‌تر دارد. هیچ پناهگاهی در هیچ کجای زمین وجود نخواهد داشت — شاید به‌جز نیوزیلند.[۲۰]

تعدادی از فعالان حوزه اقلیم، به‌ویژه از گروه اقدام مستقیم «شورش علیه انقراض»[۲۱]، ادعا می‌کنند که گرمایش جهانی منجر به مرگ میلیاردها نفر خواهد شد. محققانِ اثراتِ اقلیمی مرتباً با این ادعا مخالفت کرده و خاطرنشان می‌کنند که یافته‌های آن‌ها چنین ادعاهایی را تأیید نمی‌کند. مبالغه در نتایجی که خود به اندازه کافی وخیم هستند، تنها باعث تضعیف اعتماد عمومی به علم و کاهش حمایت از سیاست‌های کاهش آلاینده‌ها می‌شود. با این حال، دانشمندان اقلیم و متخصصان کشاورزی (اگروونومیست‌ها) که روی اثرات زمستان هسته‌ای کار می‌کنند، چنین تردیدی ندارند. در واقع، میلیاردها نفر بر اثر قحطی جهانیِ حاصل از این وضعیت که سال‌ها به طول می‌انجامد، از گرسنگی خواهند مرد. در این مورد خاص، «خظر بیخ گوش ماست».[۲۲]

در یک تبادل هسته‌ای تمام‌عیار — بین ایالات متحده و روسیه یا چین — دوده‌ی موجود در استراتوسفر، نور ورودی خورشید را به طور میانگین در کل جهان تا دو-سوم کاهش می‌دهد. میانگین دمای جهانی به سرعت ۷ درجه سانتی‌گراد سقوط خواهد کرد — که سردتر از پایین‌ترین دماها در آخرین عصر یخبندان است. عرض‌های جغرافیایی بالاتر، برای هفته‌ها در تاریکی مطلق فرو خواهند رفت. در سال‌های دوم و سوم، جهان نیمی از تابش خورشیدی [معمول] را دریافت خواهد کرد، در حالی که دما ۹ تا ۱۰ درجه سانتی‌گرادِ دیگر نیز افت می‌کند. همان‌طور که «لایناس» می‌گوید: این یعنی «یک عصر یخبندان در دلِ یک عصر یخبندان». آمریکای شمالی و اوراسیا تا سه سال، ۲۰ درجه سانتی‌گراد زیرِ سطحِ پیش از جنگ باقی خواهند ماند و بخش بزرگی از ایالات متحده، در تمام طول سال به طور دائمی در دمای زیر صفر منجمد خواهد بود.

با این حال، آنچه بیش از سرما باعث مرگ‌ومیر می‌شود، «تاریکی» است. فتوسنتز هم در خشکی و هم در اقیانوس‌ها متوقف شده و زنجیره غذایی از هم می‌پاشد. لایناس این وضعیت را با مکانیسمِ نهفته در «انقراض دسته‌جمعی کرتاسه پسین» مقایسه می‌کند؛ همان واقعه‌ای که باعث نابودی دایناسورها شد، یعنی زمانی که سیارک «چیکشلوب» به سیاره برخورد کرد و حجم عظیمی از گرد و غبار، دوده و مواد دیگر را به هوا فرستاد. او درباره ذخایر تسلیحات هسته‌ای ما می‌نویسد: «گویی ما ناوگانی از سیارک‌های قاتل ساخته‌ایم و آن‌ها را به سمت سیاره خودمان نشانه رفته‌ایم.»

سپس لایناس ما را به یک «سفرنامه غم‌بار» در سراسر جهان می‌برد و بر اساس مدل‌هایی نشان می‌دهد که محصولات کشاورزی چگونه به این شرایط واکنش می‌دهند و جوامع در برابر فروپاشیِ ناشی از نابودیِ تقریباً ۹۰ درصد از کالریِ در دسترسِ بشریت، چه خواهند کرد. حدود ۶.۶ میلیارد نفر در همان یک سال و نیم اول از گرسنگی خواهند مرد. جدولی در ابتدای کتاب، نرخ مرگ‌ومیر را به تفکیک کشورها پیش‌بینی کرده است: ۹۹ درصد در ایالات متحده، ۹۹ درصد در کانادا، ۹۹ درصد در فرانسه، ۹۹ درصد در چین، و «فقط» ۹۸ درصد در ژاپن، و به همین ترتیب تا آخر.

حتی یک تبادل هسته‌ای محدودتر و منطقه‌ای — برای مثال بین هند و پاکستان — فاجعه‌بار خواهد بود. چنین درگیری‌ای حجم کمتری از دوده‌ی استراتوسفر تولید می‌کند، اما با این حال، دسترسی جهانی به کالری همچنان تا دو-سوم کاهش می‌یابد. تولید غذای آمریکا تقریباً به همین میزان فروپاشیده، تولید چین ۶۴ درصد و روسیه ۸۵ درصد سقوط خواهد کرد. کشور من، کانادا، ۲۸ میلیون نفر از جمعیت ۴۰ میلیونی خود را بر اثر گرسنگی از دست خواهد داد.

لایناس خاطرنشان می‌کند که بنا بر این حقایق، سلاح‌های هسته‌ای اساساً یک «پروژه‌ی انتحاری»[۲۳] تمام‌عیار هستند. او با نقل‌قول از بیانیه‌ی سال ۱۹۸۵ رونالد ریگان (رئیس‌جمهور وقت آمریکا) و میخائیل گورباچف (رهبر وقت شوروی)، به ما یادآوری می‌کند: در یک جنگ هسته‌ای هرگز نمی‌توان پیروز شد، و بنابراین، هرگز نباید به آن تن داد.

بمب هرگز نرفته بود

«شش دقیقه» در عنوان کتاب به وضعیتِ «شلیک به محض هشدار»[۲۴] ایالات متحده اشاره دارد؛ الزامی که حکم می‌کند به محض تأییدِ یک حمله ورودی، سلاح‌های هسته‌ای باید از سیلوهای خود خارج شده و در راهِ [هدف] باشند. این یک شکل از «بازدارندگی» است: اگر دشمن بداند که نمی‌تواند از انتقامِ گسترده جان سالم به در ببرد، تمایلش برای ضربه زدنِ اول کاهش می‌یابد. اما دکترینِ «شلیک به محض هشدار»، کلِ فرآیند تصمیم‌گیری را در بازه‌ی زمانیِ کوتاهی فشرده می‌کند که صرفاً برای تأییدِ وقوع آن حمله لازم است. برآوردها این زمان را حدود شش دقیقه نشان می‌دهند.

در این بازه‌ی زمانی کوتاه، رئیس‌جمهور ایالات متحده باید تصمیم بگیرد که آیا آن سلاح‌ها را شلیک کند یا خیر. تریلرِ اخیر نتفلیکس درباره جنگ هسته‌ای با نام «خانه‌ای از دینامیت»[۲۵]، این شمارش معکوس برای صدور مجوز را تا بیست دقیقه افزایش می‌دهد که شاید بازه‌ی زمانی مناسب‌تری برای روایت داستانی یک فیلم باشد. در هر صورت، این زمان برای یک تصمیم‌گیری عقلانی بسیار کوتاه است. لایناس از سوگواریِ خودِ ریگان در این باره نقل‌قول می‌کند: «شش دقیقه برای تصمیم‌گیری درباره اینکه چگونه به یک لکه‌ی کوچک روی صفحه رادار پاسخ دهیم و تصمیم بگیریم که آیا “آرماگدون” (نبرد نهایی و پایان جهان) را رها کنیم یا نه! چطور یک نفر می‌تواند در چنین لحظه‌ای از عقل و منطق استفاده کند؟»

با تمام نقاط ضعفی که ریگان داشت، باید اذعان کرد که او — مانند همتای شوروی‌اش — دست‌کم سنگینیِ عظیم این بار را درک می‌کرد. شاید بتوان همین را، باز هم با تمام نقاط ضعفش، درباره «شی جین‌پینگ» نیز گفت. اما آیا می‌توان چنین چیزی را درباره دونالد ترامپ یا ولادیمیر پوتین هم گفت؟

لایناس موارد متعددی را بازگو می‌کند که در آن‌ها جهان تا آستانه‌ی برخورد [اتمی] پیش رفته است؛ از وقایع مشهوری مانند بحران موشکی کوبا گرفته تا نقص‌های کامپیوتری و حوادث کمتر شناخته‌شده. برای نمونه، در سال ۱۹۸۳، سرهنگ دوم اتحاد جماهیر شوروی، «استانیسلاو پتروف»، از اجرای پروتکل‌ها سر باز زد و داده‌های سیستم هشدار زودهنگام را که نشان می‌داد ایالات متحده پنج موشک بالستیک قاره‌پیمای «مینیت‌من» را به سمت شوروی شلیک کرده است، به رده‌های بالاتر گزارش نداد. چیزی با عقل جور در نمی‌آمد: چرا ایالات متحده باید تنها پنج موشک از این نوع را ارسال کند؟ او چند دقیقه منتظر ماند و سپس گزارش داد که سیستم دچار نقص فنی شده است. حدس او درست از آب درآمد؛ سیستم ماهواره‌ای شوروی، انعکاس نور خورشید از ابرهای مرتفع را به اشتباه تفسیر کرده بود.

قضاوت پتروف — و امتناع او از رفتار مکانیکی — جهان را نجات داد. به عبارت دیگر، ما تا به امروز بسیار خوش‌شانس بوده‌ایم؛ و این خوش‌شانسی روزی به پایان خواهد رسید.

با این حال، همین خوش‌شانسی، در کنارِ پایان جنگ سرد، نوعی «خونسردی و رضایتِ کاذب» خطرناک را رواج داده است. بسیاری از مردم — از جمله خودِ من، پیش از خواندن این کتاب — تصور می‌کردیم که اگرچه سلاح‌های هسته‌ای هنوز وجود دارند، اما مسیر کلی خلع سلاح، خطر فاجعه را کاهش داده است. تغییرات اقلیمی، پاندمی‌ها و حتی هوش مصنوعی، مبرم‌تر و فوری‌تر به نظر می‌رسیدند.

«لایناس» به نقل از کارشناسان ریسکِ ژئوپلیتیک تأکید می‌کند که واقعیت دقیقاً برعکس است: ما اکنون به همان اندازه‌ی بحرانی‌ترین و «نفس‌گیرترین» لحظات جنگ سرد، به یک درگیری هسته‌ای نزدیک هستیم. تفاوت در اینجاست که تنش‌های امروز، به جای آنکه حول یک خط گسل ایدئولوژیکِ واحد (شرق در برابر غرب) متمرکز باشند، متعدد و متداخل هستند: تایوان، اوکراین، کشمیر و البته ایران و اسرائیل. این تنش‌های گوناگون در حالی وجود دارند که ما اکنون نسبت به دوران جنگ سرد، اطمینان علمی بسیار بیشتری درباره پیامدهای «زمستان هسته‌ای» داریم.

لایناس می‌نویسد: بمب هرگز نرفته بود؛ «ما فقط دیگر به آن فکر نکردیم.» اکنون زمان آن است که دوباره به آن فکر کنیم.

مسابقه تسلیحاتی جدید

با این حال، از آغاز هزاره جدید، مجموعه‌ای از رویدادهای ژئوپلیتیکِ بی‌ثبات‌کننده رخ داده است که «لایناس» آن‌ها را [در تحلیل خود] لحاظ نمی‌کند؛ رویدادهایی که نشان می‌دهند وضعیت حتی از آنچه او تصویر کرده نیز وخیم‌تر است.

حتی در تیره‌ترین لحظات جنگ سرد، اکثر ملت‌ها دلیل چندانی برای دستیابی به بمب نداشتند. به‌جز چند مورد استثنایی، این‌گونه درک می‌شد که حاکمیت ملی — هرچند به شکلی ناقص — توسط قوانین بین‌المللی تضمین شده است. اما این وضعیت دیگر برقرار نیست.

تا همین اواخر، اکثر کشورها از توسعه سلاح‌های هسته‌ای خودداری می‌کردند، زیرا باور داشتند که تمامیت ارضی آن‌ها توسط یک «نظم حقوقی مشترک» محافظت می‌شود. آن‌هایی که به دنبال سلاح هسته‌ای رفتند — چه خارج از چارچوب و چه در نقضِ «پیمان منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای» (NPT)[۲۶] مصوب ۱۹۷۰ — به این دلیل دست به این کار زدند که وضعیت خاص‌شان آن‌ها را به این نتیجه رساند که قانون قادر به محافظت از آن‌ها نخواهد بود. برای مثال، می‌توان استدلال کرد که ناتوانی دموکراسی‌های لیبرال در جلوگیری از هولوکاست یا پذیرش پناهندگان یهودی، این باور را [در ذهن رهبران اسرائیل] حک کرد که تنها «بمب» می‌تواند بقای اسرائیل را تضمین کند.

چهره‌های جریان چپ مرتباً به این نکته اشاره کرده‌اند که اجرای حقوق بین‌الملل چقدر ریاکارانه بوده است؛ اینکه هیچ «مرجع حاکمیتی جهانیِ» واقعی برای اجرای آن وجود ندارد و بنابراین، حتی ممکن نیست که حقوق بین‌الملل به عنوان یک داور — ولو ناهماهنگ اما در اصل بی‌طرف — عمل کند. [از نظر آن‌ها] این قوانین تنها می‌توانند منافع قدرت‌های مسلط را منعکس و تقویت کنند. پیشینه تاریخی نیز مؤید این مدعاست: از سرنگونیِ انگلیسی-آمریکاییِ محمد مصدق در ایران در سال ۱۹۵۳، تا نقش بلژیک در شکنجه و اعدام پاتریس لومومبا، نخست‌وزیر پان‌افریقائیستِ کنگو در سال ۱۹۶۱، و بی‌شمار تعدی‌ها، استانداردهای دوگانه و بی‌عدالتی‌های دیگر.

این نقد کاملاً نادرست نیست؛ اما هیچ توضیحی درباره این موضوع ارائه نمی‌دهد که اوضاع چگونه می‌تواند «حتی بدتر» از این شود. اگر این نقد [به تنهایی] ملاک باشد، آنگاه نابودی غزه و جنگ علیه ایران باید صرفاً به عنوان «تکرار همان روال قبلی» نگریسته شود. [در این دیدگاه] هیچ تخریبِ کیفیِ[۲۷] جدیدی رخ نداده است. جنگ پوتین علیه اوکراین نیز تأسف‌بار باقی می‌ماند، اما تفاوتی با مثلاً تهاجم اتحاد جماهیر شوروی به افغانستان نخواهد داشت.

ماشا گسن، روزنامه‌نگار، در دوران نخست ریاست‌جمهوری ترامپ، تأملی بر توصیف «هانا آرنت» از فاشیسم نوشت؛ او فاشیسم را دعوتی از مردم برای «بر زمین زدنِ نقابِ ریاکاری» توصیف کرد. گسن استدلال می‌کرد که ریاکاری، عنصری حیاتی اما اغلب نادیده گرفته‌شده در جامعه دموکراتیک و اخلاق است؛ زیرا ریاکاری به این معناست که سیاستمداران هنوز آن‌قدر اهمیت می‌دهند که تظاهر کنند به هنجارهای اخلاقی احترام می‌گذارند. این امر دست‌کم در را برای بازخواست کردن آن‌ها بابت تناقضات موجود در استدلال‌هایشان باز می‌گذارد. نسل‌های مختلف فعالان دوران جنگ سرد که برای پایان دادن به سلاح‌های هسته‌ای تلاش می‌کردند، به دنبال چه چیزی بودند اگر نه معاهده‌ای برای غیرقانونی اعلام کردن بمب؟ هیچ‌کدام از این فعالان درباره ریاکاری‌های حقوق بین‌الملل دچار توهم نبودند. «ئی. پی. تامپسون»، مورخ مارکسیست بریتانیایی و از معماران «کارزار خلع سلاح هسته‌ای»، بلافاصله پس از کودتای ۱۹۷۳ تحت حمایت آمریکا در شیلی که منجر به سرنگونی رئیس‌جمهور سوسیالیست، «سالوادور آلنده» شد، ادای احترامی شاعرانه به او نوشت. با این حال، این مبارزان به نبرد خود ادامه دادند، زیرا به طور غریزی درک کرده بودند که استفاده از حقوق بین‌الملل صرفاً به عنوان «گُرزِ قدرتمندان علیه ضعیفان»، تمامِ داستان نیست.

تا همین اواخر، حتی قدرتمندترین کشورها خود را موظف می‌دیدند استدلال کنند که اقدامات‌شان ناقضِ ممنوعیتِ «تجاوز» در منشور سازمان ملل نیست. آن‌ها غالباً خود را در گره‌های حقوقیِ پیچیده‌ای گرفتار می‌کردند تا این موضوع را توجیه کنند، اما همان‌طور که «گسن» اشاره می‌کند، این «ریاکاریِ آرمان‌گرایانه»[۲۸] محدودیت‌هایی را [بر قدرت] اعمال می‌کرد. این بدان معنا بود که طمع، انتقام‌جویی و بی‌رحمی نمی‌توانستند آشکارا به عنوان اهدافی مشروع اعلام شوند.

اما برای ترامپ، هگسِت، استیون میلر و همراهانشان، هیچ تظاهری به ثباتِ اخلاقی و حقوقی وجود ندارد — تنها «برندگانِ باشکوه» و «بازندگانِ منفور» معنا دارند. پاسخ به اتهامات مربوط به جنایات جنگی، دیگر حتی انکاری نیم‌بند هم نیست، بلکه بی‌تفاوتی است: «خب که چی؟»

شاید این دفاعی ضعیف و ایده‌آلیستی از حقوق بین‌الملل به نظر برسد. اما در نظر بگیرید وقتی حتی این نازک‌ترین لایه‌ی حفاظتی از بین برود، چه اتفاقی می‌افتد. اگر ممنوعیتِ «جنایتِ تجاوز» در منشور سازمان ملل هیچ اعتباری نداشت، قطعاً شاهد تلاش‌های بسیار گسترده‌تری برای تکثیر سلاح‌های هسته‌ای[۲۹] می‌بودیم؛ چرا که در آن صورت، «بمب» تنها تضمینِ قابل‌اتکا برای حاکمیت ملی قلمداد می‌شد.

طی دو دهه‌ی گذشته — و سپس به شکلی ناگهانی طی پنج سال اخیر — حتی همین لایه‌ی نازکِ حفاظتی نیز به تدریج فرسوده شده است. ما اکنون بسیار فراتر از آن چیزی حرکت می‌کنیم که «مارک کارنی»، نخست‌وزیر کانادا، اخیراً آن را روایتِ «تا حدی دروغین» از نظمِ پس از جنگ نامید؛ نظمی که در آن «قدرتمندان هرگاه برایشان راحت بود، خود را [از اجرای قانون] مستثنی می‌کردند.»

تهاجم سال ۲۰۰۳ دولت جورج دبلیو. بوش به عراق، یک نقطه‌ی عطف بود. هنگامی که ایالات متحده (و متحدانش در عملیات «آزادی عراق» یعنی بریتانیا، استرالیا و لهستان) در جلب مجوز سازمان ملل شکست خوردند، با این حال به مسیر خود ادامه دادند — و بدین ترتیب نشان دادند که حقوق بین‌الملل را می‌توان به سادگی نادیده گرفت، آن هم بدونِ هیچ‌کدام از آن «ریاکاری‌های آرمان‌گرایانه‌ای» که گسن به آن‌ها اشاره کرده بود. استفاده‌ی متعاقب از شکنجه، استردادهای فوق‌العاده، بازداشتگاه‌های مخفی، قتل‌های فراقضایی، و ابداعِ حفره‌ی حقوقیِ[۳۰] «مبارز غیرقانونی» برای بازداشت‌شدگان به جای عنوان «اسیر جنگی»، تنها این گسست را عمیق‌تر کرد.

درسِ حاصله واضح بود: به عراق حمله شد چون واقعاً هیچ سلاح کشتار جمعی در اختیار نداشت. اما به کره شمالی حمله نشد، دقیقاً به این دلیل که این سلاح‌ها را در اختیار داشت.

و اگر آمریکا می‌تواند حقوق بین‌الملل را به سادگی زیر پا بگذارد، پس چرا روسیه نتواند؟ نخستین تهاجم پوتین به اوکراین [در سال ۲۰۱۴]، تقریباً یک دهه پس از شلیک اولین گلوله‌ها در جنگ عراق رخ داد، و سپس بار دیگر در سال ۲۰۲۲ تکرار شد. اگر کی‌یف پس از پایان جنگ سرد سلاح‌های هسته‌ای خود را حفظ کرده بود، احتمالاً این کشور اصلاً مورد تهاجم قرار نمی‌گرفت.

پاسخِ غرب، سیستمی را که ادعا می‌کرد از آن دفاع می‌کند، بیش از پیش تضعیف کرد. دولت‌های غربی در حالی که برای دفاع از اوکراین بسیج شده و جنایات جنگی روسیه را محکوم می‌کردند، نشان دادند که تمایلی به اعمال همان استانداردها در غزه یا کرانه باختری ندارند. این بی‌میلی برای محکوم کردن جنایات نتانیاهو، به‌ویژه به «جنوب جهانی» ثابت کرد که حقوق بشر و چارچوب‌های قانونی سازمان ملل کاملاً بی‌معنا هستند — و نه صرفاً متناقض و ریاکارانه.

تمام این‌ها در حالی رخ داده که ایالات متحده از ده‌ها معاهده‌ی بین‌المللی خارج شده و تهدید به الحاقِ کانادا و گرینلند کرده است. ربایش نیکلاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا توسط دولت ترامپ، بدون حتی تظاهر به رعایت موازین قانونی انجام شد. حمله مشترک آمریکا و اسرائیل به ایران به نام «منع گسترش هسته‌ای» توجیه شد، در حالی که خودِ اسرائیل به عنوان یک قدرت هسته‌ای خارج از پیمان NPT باقی مانده است. این اقدامات که با انتقادهای ضعیف یا سکوت رهبران غربی روبرو شد، نشان‌دهنده چیزی به مراتب بدتر از تناقض است؛ آن‌ها نشان‌دهنده یک «فروپاشی» هستند. نظم بین‌المللیِ مبتنی بر قواعد که پس از ۱۹۴۵ بنا شد، با تمام عیوب بسیارش، جای خود را به چیزی بدتر داده است: بازگشت به رقابتِ قدرت‌های بزرگ که پیش از جنگ جهانی اول جریان داشت.

تناقضِ نهفته در قلبِ «منع گسترش هسته‌ای» مدت‌هاست که آشکار شده است. اگر هدف، جلوگیری از جنگ هسته‌ای است، پس توانمندی هسته‌ای — چه موجود باشد و چه در دورنمای آینده، چه در اختیار امضاکنندگانِ پیمان باشد و چه غیر‌امضاکنندگان — باید به شکلی «یکسان و منسجم» مورد بررسی قرار گیرد. در غیر این صورت، چارچوبی که برای جلوگیری از گسترش [سلاح‌های هسته‌ای] طراحی شده، به شکلی واژگونه، دقیقاً انگیزه‌ای برای عکسِ آن ایجاد می‌کند.

این تضاد دهه‌هاست که با ما همراه بوده است؛ بمباران تهران، صرفاً ضربه‌ی نهایی بر مشروعیتِ چارچوبِ منع گسترش هسته‌ای است.

انگشتان بیشتر روی دکمه‌های بیشتر

تمام این تحولات، بر روی ویرانه‌های «داربستِ کنترل تسلیحات» بنا شده است؛ سازوکاری که از دوران جنگ سرد تا آغاز «جنگ علیه تروریسم»، نسبتاً پایدار بود. ایالات متحده در سال ۲۰۰۲ از پیمان موشک‌های ضدبالستیک (ABM) خارج شد و سپس در سال ۲۰۱۹ از پیمان نیروهای هسته‌ای میان‌برد (INF) کناره‌گیری کرد. به دنبال آن، پیمان آسمان‌های باز نیز فروپاشید (با خروج آمریکا در ۲۰۲۰ و روسیه در ۲۰۲۱). سپس روسیه در سال ۲۰۲۳ «مشارکت خود را در پیمان استارت نو (New START) به حالت تعلیق درآورد»؛ پیمانی که ماه گذشته رسماً منقضی شد و بدین ترتیب، پایان عصرِ کنترل تسلیحاتِ میان آمریکا و شوروی/روسیه را رقم زد که از سال ۱۹۶۹ آغاز شده بود.

در همین حال، در جریان جنگ اوکراین، پوتین مکرراً تهدیدهای هسته‌ای صریحی را مطرح کرده و به استفاده احتمالی از سلاح‌های «تاکتیکی» — بمب‌های هسته‌ای کوچک‌تر در میدان نبرد — استناد کرده است؛ او با این کار، تابوی دیرینه‌ی شوروی/روسیه مبنی بر غیرقابل‌ استفاده بودنِ بمب به عنوان ابزاری در سیاست [جنگی] را از بین برده است. در سال ۲۰۲۴، «آمیخای الیاهو»، وزیر میراثِ فرا ملی‌گرای اسرائیل نیز به شکلی مشابه گفت که استفاده از نوعی بمب اتمی در غزه «یک گزینه» است. او متعاقباً توبیخ شد، اما این تهدید هرگز پس گرفته نشد.

در حالی که تهدید هسته‌ای دوران جنگ سرد عمدتاً محدود به تقابل ایالات متحده و شوروی باقی مانده بود، امروزه «دوگانه‌های هسته‌ای» متعددی وجود دارد: هند و پاکستان؛ کره شمالی و کشورهای همسایه در شمال آسیا؛ ایالات متحده و چین؛ و اسرائیل و ایران. انگشتانِ بیشتر، روی دکمه‌های بیشتر.

تعدادی از کشورها اکنون — کاملاً «عقلانی» از دیدگاه خودشان، هرچند به شکلی «غیرعقلانی» از دیدگاهِ بقای گونه‌ی بشر — به سمت دستیابی به شکلی از بازدارندگی هسته‌ایِ اختصاصیِ خود مسابقه خواهند داد.

حتی پیش از این شوک‌های اخیر، اکثر کشورهای دارای سلاح هسته‌ای در حال گذار از رژیمِ «کاهشِ تسلیحاتِ پس از جنگ سرد» به چرخه‌های «مدرن‌سازی» بودند. مؤسسه بین‌المللی پژوهش‌های صلح استکهلم (SIPRI) و مؤسسه پژوهش‌های خلع سلاح سازمان ملل (UNIDIR) هر دو هشدار داده‌اند که عصرِ کاهشِ تسلیحات به پایان رسیده است و یک «مسابقه تسلیحاتی هسته‌ای جدید» در حال شکل‌گیری است — این بار با خطراتی متنوع‌تر و بالقوه جدی‌تر ناشی از هوش مصنوعی، جنگ سایبری و سامانه‌های مستقر در فضا.

خروج رسمی از «پیمان منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای» (NPT) همچنان نامحتمل باقی مانده است؛ این اتفاق تنها یک بار در مورد کره شمالی رخ داد. چنین اقدامی به معنای سیگنالِ آشکار برای دستیابی به سلاح هسته‌ای است که منجر به تحریم‌ها، انزوای دیپلماتیک و در بسیاری از موارد، خشم داخلی می‌شود. در عوض، تکثیر هسته‌ای احتمالاً به شکلی «غیرمستقیم» پیش خواهد رفت: یا از طریق باقی ماندن در NPT هم‌زمان با گسترش «چترهای هسته‌ای»، و یا از طریق «حصارکشی»[۳۱] — یعنی توسعه ظرفیت‌های فناورانه و صنعتی برای تولید سریع سلاح هسته‌ای، بدون آنکه واقعاً اقدام به ساخت آن کنند. کره‌ جنوبی و تایوان هم‌اکنون در زمره «کشورهای آستانه هسته‌ای» دسته‌بندی می‌شوند، در حالی که گفته می‌شود ژاپن تنها به اندازه‌ی «چرخاندن یک پیچ گوشتی» با بمب فاصله دارد.

در همین چارچوب است که تغییر موضع هسته‌ای فرانسه باید درک شود. برنامه‌های این کشور برای گسترش زرادخانه خود، توقفِ اعلام تعداد کلاهک‌ها، و بررسی گفتگوها درباره «اروپایی‌سازیِ» توان بازدارندگی‌اش، صرفاً اصلاحاتی جزئی در میان تلاطم‌های پیچیده‌ی سیاست‌های اتحادیه اروپا نیستند، بلکه گام‌هایی جدی به سوی تکثیر تسلیحات محسوب می‌شوند. در سراسر اروپا، پویایی‌های اولیه تکثیر در حال شکل‌گیری است؛ آن هم درست زمانی که سیاستمداران، مرزهای باقی‌مانده از «تابوی هسته‌ای» را به بوته آزمایش می‌گذارند.

پیشنهادهای مکرون برای «بازدارندگی پیشرفته» شامل به‌اشتراک‌گذاری بمب‌های فرانسه از طریق استقرار موقت در دیگر فرودگاه‌های اتحادیه اروپا است، در حالی که مرجع فرماندهی ملی [فرانسه] همچنان حفظ می‌شود — اقدامی که با «متن صریحِ» پیمان NPT همخوانی دارد. این امر در واقع کپی‌برداری از رویه ایالات متحده است که بمب‌های خود را به‌طور دائمی به برخی متحدان ناتو امانت می‌دهد، در حالی که واشینگتن همچنان کنترل اینکه چه کسی «دکمه» را فشار دهد، در اختیار دارد.

این رویه آمریکایی دهه‌هاست که وجود دارد و منتقدان همواره استدلال کرده‌اند که این کار، «روحِ» پیمان منع گسترش را نقض می‌کند. اکنون فرانسه آماده است تا همین نقضِ روحِ پیمان را در سطح وسیع‌تری اشاعه دهد.

برای لهستانِ خط مقدم، این‌ها کافی نیست. «دونالد تاسک»، نخست‌وزیر لهستان و رئیس سابق شورای اروپا، استدلال کرده است که صرفِ رایزنی زیر چتر هسته‌ای فرانسه کفایت نمی‌کند؛ ورشو خواهان «خودمختاری» داخلی در رابطه با بازدارندگی هسته‌ای است. در آلمان نیز، صدراعظم «فریدریش مرتس» بحث‌هایی را با فرانسه و بریتانیا درباره «اشتراک‌گذاری سلاح‌های هسته‌ای» در کنار بمب‌های امانتی ایالات متحده مطرح کرده است؛ از جمله این احتمال که هواپیماهای آلمانی حامل کلاهک‌های فرانسوی باشند. حتی سوئد و فنلاند، اعضای تازه‌وارد ناتو در پی تهاجم روسیه به اوکراین، شاهد چرخش قاطعانه گفتمانِ خود بوده‌اند؛ از حمایتِ فراجناحی و دیرینه از خلع سلاح، به سمت پذیرش بازدارندگی هسته‌ای به عنوان بخشی از سیاست امنیتی‌شان. با این حال، تابوی میزبانی داخلی از این سلاح‌ها — دست‌کم فعلاً — پابرجا مانده است.

بسیاری، نه بدون دلیل، استدلال خواهند کرد: این کشورها چه جایگزین دیگری دارند؟ در مواجهه با «خرس روسیِ» سرکشی که در مرزهایشان مرتباً از گزینه سلاح‌های هسته‌ای تاکتیکی دم می‌زند، آن هم در حالی که واشینگتن متحدان ناتو را به الحاق تهدید می‌کند، چه کار دیگری باید انجام دهند؟

این «عقلانیتِ ظاهری» — یعنی نگریستن به تکثیر هسته‌ای به عنوان واکنشی قابل‌دفاع در برابر محیط امنیتیِ رو به زوال — تنها حسِ تقدیرگرایی (فاتالیسم) را عمیق‌تر می‌کند. این موضوع، همچون گیلاسِ پوسیده‌ای است که بر لایه نهاییِ کیکِ ناامیدی، فرسودگی و بدبینی گذاشته شده باشد.

زمانی برای ناامیدی باقی نمانده است

کتاب «شش دقیقه تا زمستان»، اثری سیاه‌بین و تکان‌دهنده است. فصلی کامل در این کتاب به شباهت‌های وهم‌آور میان یک جنگ هسته‌ای جهانی و برخورد سیارک [به زمین] اختصاص یافته است؛ همان واقعه‌ای که منجر به انقراض دسته‌جمعی در پایان دوره کرتاسه شد. این کتاب از بسیاری جهات، معادل ادبیِ درام مشهور بریتانیایی در دهه ۱۹۸۰ یعنی فیلم «رشته‌ها» (Threads) است؛ اثری درباره هولوکاست هسته‌ای که به عنوان یکی از سیاه‌ترین داستان‌های تاریخ سینما شناخته می‌شود. اما برخلاف «رشته‌ها»، این کتاب شما را در اوجِ بی‌پناهی و ناامیدی رها نمی‌کند.

در ادبیاتِ فاجعه، فرقی است میان «تقدیرگرایی» (اینکه بگوییم همه چیز تمام شده است) و «هشدار». لایناس با ترسیم این تصویر سیاه، در واقع در حال زدنِ زنگ خطری است تا پیش از آنکه «شش دقیقه» به پایان برسد، فکری به حالِ وضعیتِ ژئوپلیتیک و زرادخانه‌های هسته‌ای بکنیم.

پیش از هر چیز، «لایناس» یک فعال اقلیمی است و همچنان نیز چنین باقی مانده، هرچند او یک «اکومدرنیست»[۳۲] محسوب می‌شود. وقتی از این زاویه به موضوع نگاه کنیم، دلیل نگارش این کتاب کاملاً منطقی به نظر می‌رسد. او با تأمل بر این‌که تهدید تغییرات اقلیمی در آغاز هزاره جدید (زمانی که او برای نخستین بار نوشتن در این باره را آغاز کرد) چقدر تیره و تار به نظر می‌رسید، خاطرنشان می‌کند که اکنون «به لطف پیشرفتی که طی ۲۵ سال گذشته به‌طور دسته‌جمعی داشته‌ایم، هیچ‌کدام از آن سناریوهای فاجعه‌بار نباید رخ دهد.»

به جای سناریوی واقعاً وجودی و بدترین حالتِ «۶ درجه گرمایش» که او در کتاب قبلی‌اش توصیف کرده بود، جهان اکنون طبق گزارش آژانس بین‌المللی انرژی (IEA)، در مسیری قرار دارد که تا پایان قرن، گرمایش ۲.۴ درجه سانتی‌گراد را تجربه کند؛ و پیش‌بینی می‌شود مصرف سوخت‌های فسیلی و انتشار آلاینده‌ها در اوایل سال ۲۰۳۰ به اوج خود برسد و سپس کاهش یابد. این میزان هنوز به‌طور قابل‌توجهی بالاتر از محدوده ایمن ۱.۵ تا ۲ درجه‌ای توافق پاریس است و لایناس ما را تشویق می‌کند که برای اقدامات تهاجمی‌تر جهت کاهش بیشتر این ارقام به مبارزه ادامه دهیم. او می‌نویسد: «به همین دلیل است که کنشگری اقلیمی بسیار مهم است» و بخشی از این پیشرفت را مدیون فعالان می‌داند — هرچند هم‌زمان علیه آن دسته از فعالانی که به‌طور غیرمنطقی با فناوری‌هایی نظیر انرژی هسته‌ای (که در مبارزه با گرمایش جهانی ضروری هستند) مخالفت می‌کنند، خشمگین است.

بنابراین، دیدگاه او [لایناس] نسبت به کنشگری، دیدگاهی دقیق و چندبعدی است: کنشگری حیاتی و ضروری است، اما همیشه به درستی هدایت نمی‌شود. او می‌نویسد: «[فعالان] با شجاعت و تعهد خود، به معنای واقعی کلمه جهان را نیم‌درجه به نیم‌درجه به مکانی امن‌تر تبدیل می‌کنند.» درسِ مبارزات اقلیمی، آن‌طور که لایناس می‌نویسد، درسی بسیار ساده است: «یک موقعیتِ به ظاهر ناامیدکننده، اگر اراده‌ی کافی توسط تعداد کافی از مردم و به مدت کافی بسیج شود، قابل اصلاح است.»

می‌توانیم این نکته را هم اضافه کنیم که اگرچه کنشگریِ ضدجنگ نتوانسته است به‌طور کامل جلوی جنگ‌ها را بگیرد، اما اغلب آن‌ها را «محدود» کرده است. اعتراضات جهانی علیه جنگ عراق نتوانست مانع تهاجم شود، اما احتمالاً در باز نگاه داشتنِ دستِ بسیاری از دولت‌ها — مانند کانادا یا فرانسه — که در غیر این صورت ممکن بود در جنگ مشارکت کنند، نقش ایفا کرد. امروز نیز، حتی پیش از شکل‌گیری بسیج‌های بزرگ عمومی، انتقادات از لفاظی‌های اولیه‌ی نخست‌وزیران کانادا و بریتانیا درباره جنگ علیه ایران، دست‌کم منجر به اتخاذ موضع‌گیری‌های تا حدی قاطع‌تر علیه این تهاجم شده است.

جنبش همبستگی با فلسطین ممکن است در متوقف کردن بربریتِ نتانیاهو شکست خورده باشد — و همان‌طور که «اریک بلانک»، پژوهشگر مطالعات کارگری استدلال کرده، بررسی این موضوع که استراتژی‌های فعالان کجا نتیجه معکوس داده، ارزشمند است. اما این ادعا که این جنبش هیچ پیروزی‌ای نداشته، اشتباه خواهد بود. فضای سیاسی ایجاد شده توسط بسیج‌های جهانی به ایجاد حمایت از تحقیقات دیوان کیفری بین‌المللی (ICC) درباره جنایات جنگی کمک کرد؛ همچنین منجر به صدور احکام دیوان بین‌المللی دادگستری (ICJ) شد که به اسرائیل یادآوری می‌کرد موظف است اجازه ورود کمک‌های بشردوستانه به غزه را بدهد، و فشارهایی ایجاد کرد که باعث بازگشایی‌های موقت (هرچند نامنظم) گذرگاه‌های امدادی شد.

فراتر از همه، اعتراضات آنچه را که «از نظر سیاسی قابل‌بیان است» تغییر داده‌اند. تردیدِ فعلی بریتانیا در قبال جنگ با ایران، قطعاً تا حدی ناشی از تلاش‌های مستمر برای یادآوری تعهدات قانونی به دولت‌ها و دادگاه‌هاست — حتی در حالی که چارچوب حقوق بین‌الملل در حال فروپاشی به نظر می‌رسد. جنبش‌های اجتماعی تقریباً هیچ‌گاه به پیروزی‌های فوری و قاطع دست نمی‌یابند. دستاوردهای آن‌ها اغلب تدریجی، غیرمستقیم و انباشته‌شونده است؛ همان‌طور که در اعتراضات جنگ ویتنام و مبارزه با آپارتاید [در آفریقای جنوبی] مشاهده شد.

این بار، لطفاً سوپی به سمت [تابلوی] ون‌گوگ پرتاب نکنید!

امید دقیقاً در همین‌جا نهفته است: در به یاد آوردنِ این‌که مبارزه همواره مسیری طولانی بوده است. «لایناس» استدلال می‌کند که اکنون زمانِ بیدار کردنِ جنبشِ خفته‌ی دوران جنگ سرد علیه بمب فرا رسیده است؛ «با این تفاوت که این بار، ما باید پیروز شویم.» او می‌پذیرد که مانند سایر مبارزات، پیروزی کامل ممکن است یک نسل به طول بینجامد و از طریق پیشرفت‌های تدریجی حاصل شود. اما ما از صفر شروع نمی‌کنیم.

یکی از شگفت‌انگیزترین تحولات — حتی در حالی که قدرت‌های جهانی از خلع سلاح عقب‌نشینی کرده‌اند — این است که در سال ۲۰۱۷، معاهده منع سلاح‌های هسته‌ای (TPNW) در سازمان ملل تصویب شد و در سال ۲۰۲۱ به مرحله اجرا درآمد. در مجموع، نود و سه کشور امضاکننده این معاهده هستند. البته هیچ‌کدام از آن‌ها قدرت‌های هسته‌ای نیستند. اما این معاهده، «نابودی کامل هسته‌ای» — و نه صرفاً منع گسترش — را به سیاست رسمی سازمان ملل تبدیل کرده و سلاح‌های هسته‌ای را در همان دسته‌بندیِ سلاح‌های شیمیایی و بیولوژیکی [به عنوان سلاح‌های ممنوعه] قرار داده است.

لایناس استدلال می‌کند که معاهده منع سلاح‌های هسته‌ای (TPNW) باید به عنوان «ستاره‌ی راهنما» برای یک جنبش جدید عمل کند؛ چارچوبی حقوقی که هم‌اکنون وجود دارد و منتظر است تا بر روی آن بنایی ساخته شود. او پیشنهاد می‌کند که گامِ تدریجیِ بعدی، اصلاح این معاهده است؛ به گونه‌ای که سلاح‌های هسته‌ایِ در اختیارِ «هر کشوری»، توسط «دیگران» غیرقانونی تلقی شود و هرگونه استفاده — یا حتی «قصدِ استفاده» از آن‌ها — پیشاپیش به عنوان یک جنایت جنگی در نظر گرفته شود. در این مسیر، نقاط عطفِ قابل‌دسترس و پیروزی‌های میانی نیز وجود دارند: پایان دادن به وضعیتِ «شلیک به محض هشدار»، کسب تعهدات مبنی بر «عدم پیش‌دستی در استفاده»، و ایجاد رژیم‌های راستی‌آزمایی که می‌توانند اقدامات خلع سلاح را پیش ببرند.

این کتاب پیش از جنگ علیه ایران منتشر شده بود. اما این درگیری — با تشدید تنش‌های سریع، نزدیکی‌اش به یک جنگ گسترده‌تر، و گره خوردنش با تصمیم‌گیری‌های مبتنی بر هوش مصنوعی — کاتالیزوری ایده‌آل برای احیای جنبش ضد سلاح‌های هسته‌ای فراهم آورده است.

با این حال، موانعی در این مسیر وجود دارند. «لایناس» اعتراف می‌کند که نظریه‌پردازِ «جنبش‌سازی» نیست، اما با تکیه بر سال‌ها تجربه در فعالیت‌های میدانی، برخی اصول پایه را ترسیم می‌کند. او می‌نویسد رویکردهای دانشگاهی، سازمان‌های غیردولتی (NGOها) و اتاق‌های فکر، هرچند پژوهش‌های ارزشمندی ارائه می‌دهند، اما به تنهایی کافی نیستند. یک ائتلاف بسیار گسترده‌تر مورد نیاز است؛ ائتلافی که فراتر از آنچه «طبقه مدیریتی حرفه‌ای» نامیده می‌شود برود و نشان‌دهنده یک اراده و مأموریت واقعی در سطح تمام اقشار جامعه باشد.

منظور لایناس، «عمل» است: تاکتیک‌های جدید، اهداف جدید و حضور مستمر در خیابان‌ها — به‌ویژه در کشورهای دارای سلاح هسته‌ای — برای سال‌ها و حتی دهه‌ها. اما این به معنای «انضباط» نیز هست. حمایت عمومی باید حفظ و گسترش یابد. بنابراین، خبری از پرتاب سوپ به سمت نقاشی‌های وینسنت ون‌گوگ یا مسدود کردنِ مسیر مسافرانِ طبقه کارگر که سعی دارند با متروی لندن به سر کار بروند، نخواهد بود.

پرهیز از خودزنی: فراتر از جنگ‌های فرهنگی

به همان اندازه، جنبش‌ها باید از «خودتخریبی» بپرهیزند. ما باید از غرق شدن در جنگ‌های فرهنگی که مخالفانمان می‌توانند علیه ما استفاده کنند، اجتناب کنیم. «لایناس» گروه فشارِ نسبتاً کوچکِ «گلوبال زیرو»[۳۳] را برای تلاش‌های خستگی‌ناپذیرش تحسین می‌کند، اما در عین حال از بیانیه‌ی ارزش‌های آن‌ها و تمایلشان به گنجاندن هر موضوع مترقی در یک چارچوب اخلاقی فراگیر — که در آن خشونت هسته‌ای، «برتری‌پنداری سفیدپوستان» و «پدرسالاری» و غیره را تقویت می‌کند — ابراز کلافگی می‌کند. او می‌پرسد: «واقعاً همین‌طور است؟ آیا بمب‌های هسته‌ای کره‌ شمالی هم در حال تقویت برتری‌پنداری سفیدپوستان هستند؟» سلاح‌های هسته‌ای می‌توانند کل گونه‌ی بشر، سیاه و سفید، زن و مرد را به کام مرگ بفرستند. اولویت‌های اقلیت‌گرا و میان‌مایه (متعلق به طبقه متوسط) که لایناس آن‌ها را «ظاهرسازی رادیکال و فضل‌فروشیِ الیت‌وار»[۳۴] می‌نامد، می‌تواند یک جنبش را از درون متلاشی کند.

این‌که بسیاری از چاه‌های مذکور، تله‌هایی هستند که «جریان چپ» بارها در حوزه‌های مختلف برای خود حفر کرده است، می‌تواند منبعی برای سرخوردگی و فرسودگی باشد. ما از خود می‌پرسیم: «چرا مدام این کار را با خودمان می‌کنیم؟ اصلاً چرا به خودمان زحمت بدهیم؟» من اغلب کششِ چنین دلزدگی‌ای را حس می‌کنم؛ لایه‌ی دیگری از شکست‌گرایی که می‌توانیم به آن «کیکِ لایه‌لایه‌ی نکبت‌بارمان» اضافه کنیم.

اما عواقب تسلیم شدن در برابر این ناامیدی، بسیار سنگین است. تلاش عظیمی که برای غلبه بر این «خستگی اخلاقی» لازم است، به ما یادآوری می‌کند که امید، آن‌طور که اغلب تصور می‌شود، ساده‌لوحانه نیست. امید، در مقایسه با حکمتِ به‌ظاهر رندانه‌ی «انسان بدبین»، یک نادانِ بی‌تجربه نیست. امید سخت است، عضلانی است. ناامیدی، آسان و ارزان است — ناامیدی، ضعیف‌ترین و بزدل‌ترین حس در میان تمام عواطف است.

یک بار دیگر، باید گرد و خاک خود را بتکانیم، از توی رختخواب خود بیرون بیاییم و به «جنگ علیه جنگ» ادامه دهیم، و این کار را تا پیروزی نهایی دنبال کنیم. به قول معروف: «تا پیروزی، برای همیشه».[۳۵]

معرفی نویسنده

لی فیلیپس (Leigh Phillips)، نویسنده حوزه‌ی علم و روزنامه‌نگار امور اتحادیه اروپا است. او همچنین یکی از نویسندگان کتاب مشهور «جمهوری خلقی والمارت» (The People’s Republic of Walmart) است.

پانوشت‌های مترجم

[1] Kitsch-militarist:

به نوعی ترویج فرهنگ نظامی اشاره دارد که سطحی، کلیشه‌ای و فاقد عمق هنری یا فکری است.

[2] Gallows-humor:

همان «خنده در پای چوبه دار» یا طنز تلخی است که افراد در موقعیت‌های ناامیدکننده برای مقابله با ترس به کار می‌برند.

[3] Orwellian style

(سبک اورولی): اشاره به دنیای رمان «۱۹۸۴» جورج اورول؛ زمانی که کلمات برعکس معنای واقعی‌شان به کار می‌روند (مثلاً جنگ را صلح نامیدن). نویسنده معتقد است حمله به بهانه جلوگیری از بمب اتم، در واقع جهان را به سمت اتمی شدنِ بیشتر سوق می‌دهد.

[4] vial of coffee creamer “anthrax:

اشاره به سخنرانی معروف کالین پاول در سال ۲۰۰۳ دارد که با نشان دادن یک ظرف کوچک حاوی پودر سفید، ادعا کرد عراق سلاح‌های بیولوژیک دارد؛ ادعایی که بعدها دروغ بودن آن ثابت شد. نویسنده با رندی می‌گوید آن دروغ‌گوییِ قانون‌مدارانه، از قانون‌شکنیِ عریانِ امروز بهتر بود.

[5] Skynet

(اسکای‌نت): اشاره به سیستم هوش مصنوعی خودآگاه در فیلم‌های «ترمیناتور» که کنترل تسلیحات هسته‌ای را به دست گرفته و علیه بشریت می‌جنگد.

[6] Anthropic:

یکی از شرکت‌های پیشرو در حوزه ایمنی و توسعه هوش مصنوعی که نویسنده معتقد است توسط دولت برای مقاصد نظامی تحت فشار قرار گرفته است.

[7] Insider trading:

در دنیای بورس به استفاده غیرقانونی از اطلاعات محرمانه برای کسب سود گفته می‌شود. نویسنده اینجا از این اصطلاح برای مقامات نظامی و دولتی استفاده کرده که با اطلاع از نقشه‌های جنگی، روی وقوع آن‌ها شرط‌بندی مالی می‌کنند.

[۸] اشاره به پایان‌بندی مشهور شعر «مردان توخالی» دارد که می‌گوید: «این‌گونه است که جهان به پایان می‌رسد / نه با یک بنگ، که با یک ناله.» نویسنده با لحنی عامیانه و تردیدآمیز آن را تغییر داده است.

[9] Compassion fatigue

(دل‌زدگی از شفقت): حالتی روانی که در آن فرد به دلیل قرار گرفتن مداوم در معرض اخبار دردناک، دیگر توانایی همدلی و واکنش احساسی را از دست می‌دهد.

[10] Six minutes

(شش دقیقه): این یک اشاره‌ی فنی و دلهره‌آور به زمان پرواز یک موشک بالستیک از سکوی پرتاب تا هدف است؛ زمانی که رهبران سیاسی برای تصمیم‌گیری درباره‌ی شلیک متقابل و شروع یک جنگ تمام‌عیار هسته‌ای در اختیار دارند.

[11] Planetary Boundaries

(مرزهای سیاره‌ای): آستانه‌هایی که عبور از آن‌ها می‌تواند پایداری زیست‌محیطی زمین را به شکلی بازگشت‌ناپذیر به خطر بیندازد.

[12] Bright green:

«سبز روشن» جریانی در محیط‌زیست‌گرایی است که معتقد است برای نجات زمین باید از فناوری‌های پیشرفته (مثل اتم و ژنتیک) استفاده کرد، برخلاف جریانات سنتی که خواستار بازگشت به طبیعت هستند.

[13] Pyrocumulonimbus

(ابر پایروکومولونیمبوس): این ابرها که به «ابرهای آتش‌ساز» معروفند، زمانی تشکیل می‌شوند که گرمای شدید روی زمین (مثل یک انفجار اتمی) باعث صعود سریع هوا و دود به لایه‌های بالای جو می‌شود.

[14] Stratosphere

(استراتوسفر): لایه‌ای از جو زمین که بالاتر از محل تشکیل ابرهای معمولی است. اگر دود به این لایه برسد، باران نمی‌تواند آن را بشوید و برای سال‌ها باقی می‌ماند و مانع رسیدن نور خورشید می‌شود.

[15] Rand Corporation

یک اندیشکده بسیار بانفوذ آمریکایی که در دوران جنگ سرد استراتژی‌های نظامی و هسته‌ای را طراحی می‌کرد.

[16] Net Zero

(خالص صفر): وضعیتی که در آن مقدار گازهای گلخانه‌ای تولید شده توسط انسان، با مقدار خارج شده از جو برابر باشد.

[17] Carbon Sequestration

(ترسیب کربن): فرآیند جذب و ذخیره‌سازی طولانی‌مدت دی‌اکسید کربن از جو زمین (مثلاً از طریق کاشت درختان یا فناوری‌های زیرزمینی).

[18] Black Summer

(تابستان سیاه): اشاره به آتش‌سوزی‌های فاجعه‌بار استرالیا دارد که دود آن تا ماه‌ها در جو باقی ماند و حتی دور کره زمین چرخید.

[19] Polar refuges

(پناهگاه‌های قطبی): نویسنده اشاره می‌کند که در گرمایش شدید، بخش‌های استوایی غیرقابل سکونت می‌شوند اما قطب‌ها معتدل شده و قابل زندگی می‌مانند؛ اما در زمستان هسته‌ای، سرما سراسری است و هیچ‌جا در امان نیست.

[20] New Zealand:

در بسیاری از مدل‌سازی‌های بقا، نیوزیلند به دلیل موقعیت جغرافیایی، جزیره‌ای بودن و توانایی تولید غذا، یکی از معدود نقاطی شناخته می‌شود که ممکن است پس از یک جنگ هسته‌ای، جوامع انسانی در آن دوام بیاورند.

[21] Extinction Rebellion:

یک جنبش محیط‌زیستی رادیکال که به دلیل پیش‌بینی‌های بسیار بدبینانه (و گاهی غیرعلمی) درباره نابودی تمدن شناخته می‌شود.

[22] The wolf is at the door

[23] Suicidal enterprise:

این اصطلاح به دکترین «نابودی متقابل تضمین‌شده» (MAD) اشاره دارد، اما با این تفاوت که لایناس می‌گوید حتی اگر طرف مقابل شلیک نکند، عوارض زیست‌محیطیِ شلیکِ خودِ شما، در نهایت ملت خودتان را از گرسنگی خواهد کشت.

[24] Launch-on-warning:

این استراتژی یعنی منتظر نمی‌مانید تا بمب دشمن به زمین اصابت کند؛ بلکه به محض اینکه رادارها شلیک موشک دشمن را ردیابی کردند، شما هم زرادخانه خود را خالی می‌کنید.

[25] A House of Dynamite

[26] NPT

(ان‌پی‌تی): پیمانی که هدفش جلوگیری از گسترش سلاح‌های هسته‌ای در ازای همکاری در استفاده صلح‌آمیز از انرژی اتمی بود؛ نویسنده تلویحاً اشاره می‌کند که این پیمان در حال از دست دادن اعتبار عملی خود است..و خروج از برخی معاهدات دیگر و همچنین فراگیر شدن دستیابی به تکنولوژی‌های نوظهور می‌تواند همچنان خطرناک باقی بماند. برای مثال، خروج ایالات متحده و روسیه از معاهداتی مانند ABM (موشک‌های ضدبالستیک) و INF (نیروهای هسته‌ای میان‌برد) که ستون‌های ثبات در دوران جنگ سرد بودند؛  ورود موشک‌های هایپرسونیک (مافوق صوت) که سرعت پاسخ‌دهی را از همان «شش دقیقه» کذایی هم کمتر می‌کنند و سیستم‌های دفاعی فعلی قادر به رهگیری آن‌ها نیستند؛ و تمایل قدرت‌ها به ساخت بمب‌های اتمی کوچک‌تر که این توهم خطرناک را ایجاد می‌کند که «می‌توان از آن‌ها در جنگ‌های محدود استفاده کرد بدون اینکه منجر به آخرالزمان شود.»

[27] Qualitative Deterioration

(تخریب کیفی): نکته اصلی نویسنده اینجاست؛ او هشدار می‌دهد که اگر همه جنایات و جنگ‌ها را «مثل هم» ببینیم، متوجه نخواهیم شد که جهان در حال ورود به مرحله‌ای بسیار خطرناک‌تر است؛ مرحله‌ای که در آن حتی همان لایه‌ی نازک و ناقصِ «قانون» هم از بین رفته و جای خود را به منطقِ عریانِ «بمب اتم» داده است.

[28] Aspirational Hypocrisy

(ریاکاری آرمان‌گرایانه): نویسنده معتقد است وقتی یک سیاستمدار برای توجیه جنگ «دروغ» می‌گوید یا به «قانون» متوسل می‌شود، یعنی هنوز قدرتِ قانون را به رسمیت می‌شناسد. خطر واقعی زمانی است که رهبران دیگر حتی زحمت دروغ گفتن را هم به خود نمی‌دهند و علناً از قدرتِ عریان دفاع می‌کنند.

[29] Nuclear Proliferation

(تکثیر هسته‌ای): استدلال نهایی این است که اگر حقوق بین‌الملل کاملاً فرو بپاشد، هر کشوری (از کره جنوبی و ژاپن گرفته تا عربستان و لهستان) برای حفظ بقای خود مجبور به ساخت بمب اتم خواهد شد. این یعنی جهان با هزاران «جرقه» بالقوه برای آغاز یک زمستان هسته‌ای.

[30] Legal Black Hole

(حفره سیاه حقوقی): اشاره به وضعیت زندانیانی دارد(مانند بازداشتی‌های گوانتانامو) که نه طبق قوانین داخلی آمریکا محاکمه می‌شدند و نه از حقوق کنوانسیون ژنو برای اسیران جنگی برخوردار بودند. این یعنی خروج کامل از دایره «قانون».

[31] Nuclear Hedging

(حصارکشی هسته‌ای): این راهبرد به کشورها اجازه می‌دهد بدون نقض رسمی معاهدات، تمام زیرساخت‌های لازم (غنی‌سازی، کلاهک و موشک) را آماده داشته باشند تا در صورت بروز بحران، ظرف چند هفته به بمب دست یابند. ژاپن نمونه کلاسیک این وضعیت است که مقادیر عظیمی پلوتونیوم و تکنولوژی پیشرفته موشکی در اختیار دارد.

[32] Ecomodernist

(اکومدرنیست): جریانی که معتقد است برای نجات محیط‌زیست نباید به عقب برگشت، بلکه باید از «تکنولوژی‌های پیشرفته» (مانند انرژی هسته‌ای و مهندسی ژنتیک) برای جداسازی رفاه انسانی از تخریب طبیعت استفاده کرد.

[33] Global Zero

[۳۴] ترکیب Wokery and Wonkery یکی از آن عبارت‌های کنایه‌آمیز و هوشمندانه‌ی «لی فیلیپس» است که به دو آسیب بزرگ در جنبش‌های مدرن اشاره دارد. این عبارت در واقع دو لبه‌ی یک قیچی را توصیف می‌کند که بدنه اصلی جنبش‌های مردمی را می‌بُرند: Wokery از ریشه Woke اشاره به افراط در «سیاست‌های هویتی» دارد. زمانی که یک جنبش به جای تمرکز بر هدف اصلی (مثلاً جلوگیری از جنگ هسته‌ای که همه را می‌کشد)، انرژی خود را صرف بحث‌های فرعی درباره نژاد، جنسیت و واژگانِ حساسیت‌برانگیز می‌کند. این کار باعث می‌شود مردم عادی (طبقه کارگر) از جنبش فاصله بگیرند. Wonkery (از ریشه Wonk): اشاره به «تکنوکراسی» و غرق شدن در اعداد، ارقام و گزارش‌های پیچیده دارد. زمانی که جنبش فقط در اختیار الیت دانشگاهی و کارشناسانِ اتاق‌های فکر قرار می‌گیرد و زبانش برای توده‌ی مردم غیرقابل فهم می‌شود.

[35] Hasta la victoria siempre

این عبارت، شعار مشهور ارنستو چه‌گوارا، انقلابی آرژانتینی است که نخستین بار در نامه خداحافظی او به فیدل کاسترو (۱۹۶۵) به کار رفت. این جمله به نمادِ پایداری و استقامتِ بی‌وقفه در مبارزه، فراتر از پیروزی‌های موقت، تبدیل شده است.

پیشنهاد ما

خبرها

رویدادها